:: برو اما خوب بدون چوب خدا صدا نداره ::

برو اما خوب بدون چوب خدا صدا نداره



سلام...

بی مقدمه می‌گویم جانم از دوری تو بر لب رسیده

حجم سرد نبودن هایت؛ خفه‌ام کرده ...

دیگر از پس دلم بر نمی‌آیم

نیستی و

تمام هستی من رو به نیستی می‌ر‌ود...

خانه... من... گل‌های باغچه.

همه بیمار از سکوتیم...

حتی باد هم دیگر به ما سری نمی‌زند؛

تا با کوبیدن پنجره بر هم، خواب این خانه را آشفته کند!

در خوش بینانه ترین حالت؛ هنوز نمرده‌ام

این روزها؛

با هر صدای پایی از کوچه، به خود می‌گویم شاید تو باشی...

اما...

انگار همین دیروز بود...

دلم برای لبخندت گریه می‌کرد و من...

یادم رفت که تو چگونه می‌خندیدی !


راستی بانو !

امروز قاصدک آمد و سراغت را از من گرفت...

اما من هیچ نداشتم که بگویم

جز ...


نگاهی خیس و سرد

+نوشته شده درشنبه بیست و دوم تیر 1392ساعت 6:40 توسط شاهزاده دورگه |

برایم دعا کن .

اجابتش مهم نیست .

نیاز من به آرامشی است که بدانم تو به یاد منی .

+نوشته شده درشنبه چهارم شهریور 1391ساعت 10:24 توسط شاهزاده دورگه |

تو شبیه هیچکس نیستی ؛


و من می خواهم 


روبه رویت بنشینم ؛


نگاهت را گوش کنم ؛


صدایت را ببینم ؛


لبخندت را ببویم ؛


نفس ات را لمس کنم .


من تو را ؛ تجربه می کنم


آخر تو ؛ شبیه هیچ کس نیستی

+نوشته شده درپنجشنبه دوم شهریور 1391ساعت 11:2 توسط شاهزاده دورگه |

دلم می خواست زمان را به عقب باز می گرداندم .


نه برای اینکه آنهایی که رفتند را باز گردانم .برای اینکه نگذارم بیایند

+نوشته شده درسه شنبه سی و یکم مرداد 1391ساعت 12:0 توسط شاهزاده دورگه |

زندگی با همه‌ی وسعت خویش

 

محفل ساکت غم خوردن نیست

 

حاصلش تن به جزا دادن و افسردن نیست

 

زندگی خوردن و خوابیدن نیست

 

زندگی جنبش  جاری شدن است

 

از تماشاگاهه آغاز حیات تا به جای که خدا می داند

 

+نوشته شده درجمعه بیستم خرداد 1390ساعت 12:36 توسط شاهزاده دورگه |

براي ديدن عكس در سايز اصلي روي آن كليك كنيد

+نوشته شده دریکشنبه هفتم آذر 1389ساعت 2:37 توسط شاهزاده دورگه |