تبليغاتX
:: برو اما خوب بدون چوب خدا صدا نداره ::

برو اما خوب بدون چوب خدا صدا نداره



زندگی با همه‌ی وسعت خویش

 

محفل ساکت غم خوردن نیست

 

حاصلش تن به جزا دادن و افسردن نیست

 

زندگی خوردن و خوابیدن نیست

 

زندگی جنبش  جاری شدن است

 

از تماشاگاهه آغاز حیات تا به جای که خدا می داند

 

+نوشته شده درجمعه بیستم خرداد 1390ساعت 12:36 توسط بنده فراري |

براي ديدن عكس در سايز اصلي روي آن كليك كنيد

+نوشته شده دریکشنبه هفتم آذر 1389ساعت 2:37 توسط بنده فراري |

تلخ ترين دردهايش شيرين ترين لذت هاست...

به نامش...

جوان به حادثه ای پیر می شود گاهی...

 

به جای تموم آرزوهام

به جای تموم دقیقه هام

به جای تموم بهونه هام٬که تنها لذتش دیدن تو بود...

به جای تموم خنده هام٬ به جای خنده هات٬ به جای تموم لحظه های دوست

 داشتنت...

به جای دل تنگیم که خیلی بیشتر از روزها ندیدنته...

به جای هر شب که بهت سر زدم و یه شبم به خوابم نیومدی...

به جای بغضم٬ به جای اشک پنهونم٬ به جای اینکه باور نکردم رفتی و هنوزم می گم

 بر می گردی...

به جای تموم حرفای که می خوام بهت بگم...

به جای لحظه هایی که دیگه نیستی...

به جای تموم لحظه های انتظار برگشتنت...

به جای  روزها ندیدنت...

به جای یه عمر نبودنت...

برام یه سنگ جا گذاشتی...

که روش تموم داشته هام حک شدن...

اسمت٬ عکست٬ بود و نبودت و ...

دوره دوره دور...

از من تا خدا...

یه متر فاصله اما قده یه دنیا...

دوستت دارم حتی با این فاصله...

دوستت دارم٬ فقط دلم برات تنگ شده٬ تو خداحافظی نکردی٬ چون می خوای

 برگردی٬ چون می دونم برمی گردی...

با همین بغض٬ با همین اشکا٬ فقط قدرت دارم بگم ...

دوست دارم...

+نوشته شده درسه شنبه بیست و پنجم اسفند 1388ساعت 2:14 توسط بنده فراري |

کاش هیچ وقت چیزی تغییر نمیکرد ......

یعنی کاش آدم هر جا که میخواست زندگی رو متوقف میکرد .......

من که توجه و محبت نخواستم کاش با منم مثل بقیه رفتار میکردین ......

نمیدونین چقدر سختمه وقتی این روزا رو میذارم کنار اون روزا .......

اون روزا که منتظر کوچک ترین فرصت بودین تا با هم باشیم .......

اون روزا که نمیذاشتین برم اصرار میکردین که پنج دقیقه بیشتر بمونم ......

فقط پنج دقیقه ......

آخرشم میگفتین فردا فلان ساعت منتظریم از شما اصرار و از من نه .....

همیشه هم شما غالبین و من مغلوب .......

حیف چقدر زود میگذره ...... چقدر بد ، که میگذره .........

یه روز تو آغوشش گم میشی ....... یه روز با چشماش میگه گم شو .......

لعنت به  ........  نمیدونم به هرچی که باعث شد این چیزا بیاد ...

حتی لعنت به من .......

آهای ملت ....... کسی میدونه چرا همه چی اولش قشنگه  ؟؟؟؟؟

اگه بخوای اون روزا برگرده باید چیکار کنی   ؟؟؟ .......

کاش شما بهم میگفتین باید چیکار کنم .....

اصلا دیگه هیچی نمیگم ....... هر چی که شما بگین و بخواین ، حتی دیگه بالا هم نمیام تا خودتون نگین .......

اما ...... تو مپندار که خاموشی من هست برهان فراموشی من ......

آخ ...... نمیدونین چقدر دوستون دارم ..........  کاش قدر امروز رو می دونستین .....

+نوشته شده دردوشنبه پنجم بهمن 1388ساعت 0:13 توسط بنده فراري |

معشوقي از عاشقش پرسيد...من قشنگم؟ عاشق جواب داد ...نه . پرسيد ... دلش

ميخواد با اون باشه؟ باز جواب داد ... نه....اگه ترکت کنم گريه ميکني؟ .... نه .

معشوق با چشمان پر از اشک مي خواست عاشق رو ترک کنه که اون دست

معشوق رو گرفت و گفت: تو قشنگ نيستي بلکه زيبايي... من نميخوام با تو باشم

من نياز دارم با تو باشم ... اگه بري گريه نمي کنم ... ميميرم

+نوشته شده درپنجشنبه هفدهم دی 1388ساعت 1:16 توسط بنده فراري |

WwW.Tavahoom-47.Blogfa.Com

در عرض یک دقیقه می شه یکی رو خورد کرد

           در عرض یک ساعت می شه کسی رو دوست داشت  

                 در عرض یک روز می شه عاشق شد ...  

    ولی یه عمر طول می کشه تا کسی روکه دوست داری فراموش کنی

نشستم گريه کردم ... واسه دل خودم ... واسه دل تو ... واسه غصه ي پاييز ... واسه تنهايي ميخک توي

 دفتر شعرم ... واسه سربلندي کاج تو زمستون ... واسه پروانه که سوخت ... واسه شمعي که اب شد تا

 از قطره هاش ياد بگيرند که سوختن يک طرفه هم ميتونه باش....

ساعت كوچيكه رويه طاقچه تو رو يادم مي ياره ساعت هايي كه با هم بوديم يادته اومديم يه بازي كنيم

من بشم مجنون تو ,تو هم اون ليلي من ,اما من بازيمون وخيلي جدي گرفتم

و حالا چي دارم جز يه قلبي كه با خاطراتت ميزنه وقتي دو نفر رو با هم ميبينم اگه بگم حسوديم نميشه

 دروغه خيلي وقته نشده مثله قديما بشينيم برا هم از روزامون بگيم صبح هاي زيادي رفتن

و تو از هيچ كدومشون برام نگفتي تا حالا برام شعر گفتي تا حالا چند بار به خاطرم اشك ريختي من

 همون حسینم عوض نشدم ولي تو چي........... اين نقطه ها ميتونن خيلي ناگفتا ها رو بگن كه من

 نميتونم برات بگم هر موقع كم مي ياريم آخر جمله هامون يه نقطه ميزاريم و از اول شروع ميكنيم دلم

 تنگ ميشه برات ولي چرا نمي فهمي باوركن دعوا هام به خاطر دوست داشتنته

كاشكي مي شد يه نقطه آخر عشقمون بزاريم و از اول شروع كنيم از وقتي واقعا دوستت داشتم نبودنت

 برام رنج آور بود تو كمتر بودي كنارم شايد بهتر بود نميگفتم دوستت دارم كاشكي همون

موقع تمومش مي كردم ولي تو نزاشتي گرفتاري هاي خودم كم بود غصه نبودنت هم روش اومد تو رو خدا

 يه بار وقتي ميگم دوستت دارم نگو دورغ ميگي , يكي ديگه رو ميخواي

چرا فكر ميكني من بهت دورغ ميگم فقط بگو چرا ؟ فكر كنم چيزه زيادي ازت نخواستم من نميتونم مثله

فرهاد كوه کن برا رسيدن بهت کوه بكنم ولي ميتونم يه شمع باشم كه برا رسيدن به تو بسوزم

و تنهايي تو روشن كنم هر چند كوتاه اما با عشق

WwW.Tavahoom-47.Blogfa.Com

+نوشته شده دردوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 10:59 توسط بنده فراري |

WwW.TavaHoOm-47.BlogFa.Com

کجایي اي يار قديمي         ديگه نيستي تا ببيني

ببيني دلم شکسته              جاي تو غربت نشسته

مگه قول نداده بودي         يه عمری پيشم بموني

اين رسم وفا نيست   دل  شکستن که گنا نیست

اما تو دل نه شکستي              زدي قلبمو شکستي

نمی خوام بگم بمونی            اینو گفتم تا بدونی

رنگین کمانه من یه رنگه            زندگی بی تویه رنجه

دردی که دارو نداره             به تو مرهمی نداره

مرهم قلبهای خسته جای             تو غربت نشسته

+نوشته شده درشنبه هفتم آذر 1388ساعت 21:0 توسط بنده فراري |

Tavahoom-47.BlogFa.Com

خداحافظ همین حالا همین حالا که من تنهام

خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام

خداحافظ کمی غمگین به یاد اون همه تردید

به یاد آسمونی که منو از چشم تو می دید

اگه گفتم خداحافظ

نه اینکه رفتنت ساده است

نه اینکه میشه باور کرد دوباره آخر جاده است

خداحافظ واسه اینکه نبندی  دل به رویا ها

بدونی بی تو و با تو همینه رسم این دنیا

 

+نوشته شده دریکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 2:38 توسط بنده فراري |

WwW.Tavahoom-47.BlogFa.Com

از عذاب رفتن تو می سوزم تو اوج غربت

واسه ی بودن با تو ندارم یه لحظه فرصت

اینجا اشکه تو چشام به کسی نشون ندادم


اگه بشکنه غرورم خم به ابروم نمیارم

وقتی نیستی هر چی غصه است تو صدامه

وقتی نیستی هر چی اشکه تو چشامه

از وقتی رفتی دارم هر ثانیه از غصه ی رفتنت می سوزم

کاشکی بودی و می دیدی که چی آوردی به روزم

حالا عکست تنها یادگاره از تو

خاطراتت تنها باقیمونده از تو

وقتی نیستی یاد تو هر نفس آتیش میزنه به این وجودم

کاش از اول نمی دونستی من عاشق تو بودم

+نوشته شده درپنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 1:39 توسط بنده فراري |

به سوی تو قدم برمیدارم شمرده شمرده... نمی دانم مقصد کجاست؟ ولی بی هدف در کوچه پس کوچه های زندگی قدم بر میدارم... برگهای بید مجنون خانه مان کم کم رنگ زردی به خود می گیرند... منم خیلی وقته که تو پاییزم ولی خبر ندارم... فصلی دیگر بدون تو برایم آغاز گشته... و من دیگه هیچی نمیدونم... و یا اینکه نمی توانم شکست را باور کنم... شاید روزی برایم بهار باشد ولی اون روز هم خیلی دوره حتی خیلی دورتر از تصوراتم... دیگه کاسه صبرم لبریزتر از همیشه شده... دیگه نیستی که واسم کاسه بزرگتری بیاری و بهم امید بدی که تحمل کن... میدونم برای همه عشق اولش زیباست و هر چی بیشتر میگذره بیشتر در این دریا پر تلاطم فرو میروند... و چه زیباست که تو شناگر قابلی باشی و از پس موجها بربیایی... ولی من خیلی کوچیکم حتی کوچکتر از یک مورچه که تو بهش ترحم میکنی زیر پات له نشه... ولی من نا خواسته یا خواسته له شدم...! بگذریم که آیا زیر پای تو له شدم؟ یا زیر پای سرنوشت؟ به هر حال بذار بگم که زیر پای سرنوشت! تا همه نگن تو عشق واسه زیبایهاش می خواستی و حالا که به آرزوت نرسیدی می خواهی معشوقت را محکوم کنی...! من تو رو با همه وجودم می خواستم... الانشم این دردها را به جونم می خرم و میکشم... آره سخته برام بی تو بودن وبی تو موندن... ولی این درد تنهایی و بی تو بودن را با یاد اون روزهای بهاریمون تحمل میکنم...

+نوشته شده دردوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 17:2 توسط بنده فراري |