زندگی

همیشه بهم میگفت زندگیمی....

 

وقتی رفت من بهش گفتم:مگه من زندگیت نیستم؟

 

گفت آدم برای رسیدن به عشقش باید از زندگیش بگذره....

فکر...

یک روز فکر می‌کردم اگر او را با غریبه‌ای ببینم شهر را به آتش می‌کشم!

اما امروز برای دیدنش... حاضر نیستم حتی کبریتی روشن کنم...

به نام عشق

سلام...

بی مقدمه می‌گویم جانم از دوری تو بر لب رسیده

حجم سرد نبودن هایت؛ خفه‌ام کرده ...

دیگر از پس دلم بر نمی‌آیم

نیستی و

تمام هستی من رو به نیستی می‌ر‌ود...

خانه... من... گل‌های باغچه.

همه بیمار از سکوتیم...

حتی باد هم دیگر به ما سری نمی‌زند؛

تا با کوبیدن پنجره بر هم، خواب این خانه را آشفته کند!

در خوش بینانه ترین حالت؛ هنوز نمرده‌ام

این روزها؛

با هر صدای پایی از کوچه، به خود می‌گویم شاید تو باشی...

اما...

انگار همین دیروز بود...

دلم برای لبخندت گریه می‌کرد و من...

یادم رفت که تو چگونه می‌خندیدی !


راستی بانو !

امروز قاصدک آمد و سراغت را از من گرفت...

اما من هیچ نداشتم که بگویم

جز ...


نگاهی خیس و سرد

برایم دعا کن...

برایم دعا کن .

اجابتش مهم نیست .

نیاز من به آرامشی است که بدانم تو به یاد منی .

تو شبیه هیچکس نیستی

تو شبیه هیچکس نیستی ؛


و من می خواهم 


روبه رویت بنشینم ؛


نگاهت را گوش کنم ؛


صدایت را ببینم ؛


لبخندت را ببویم ؛


نفس ات را لمس کنم .


من تو را ؛ تجربه می کنم


آخر تو ؛ شبیه هیچ کس نیستی

...

دلم می خواست زمان را به عقب باز می گرداندم .


نه برای اینکه آنهایی که رفتند را باز گردانم .برای اینکه نگذارم بیایند